من مملیکا هستم 🙂 اینجا قرار نیست بگم مملیکا معنیش چیه، میخوام خیلی خلاصه داستان خودم رو بگم، هر چند که میدونم اصلا جذابیتی نداره براتون :پی

 

اگر بخام از خودم بنویسم، بهتره کمی برگردم به عقب تر، به زمانهای گذشته. ۲۳ روز از شهریور سال ۱۳۶۵ گذشته بود که من به دنیا اومدم (تشویق حضار). از دوران کودکی چیزای کمی یادمه. اونایی هم که یادمه زیاد به درد نمیخوره :)) پنجم دبستان که بودم، نمیدونم چی شد که مبصر کلاس اولی ها شدم. فکر کنم از همون بچگی دوس داشتم یه عده رو مدیریت کنم :))

 

مملیکا در الیمستان

 

دوران راهنمایی دوره خیلی باحالی شد پر از خاطره و شیطنت و خنده. کتک خوردنها و از کلاس بیرون افتادنها و جیم شدن از مدرسه و تجدید شدن ها و غیره. که واقعا همش خاطره شد (کلا هر کار بدی که میکنیم و هر اتفاق بدی که میوفته میگیم خاطره شد !!). و البته که من ظاهری کاملا مثبت و آروم داشتم و خیلی جاها به دردم میخورد. تو این سالها، تابستان ها هم شدیدا درگیر شنا میشدم . دو سال طلا گرفتم و یه سال نقره (البته مسابقات در حد مجموعه خودمون بود؛ المپیک نبود … خخخ). بعد ها در دوره دبیرستان، مربیمون ازم خواست تمرینات شنا رو در استخر شیرودی ادامه بدم و حتی احتمال داد که بتونم تیم ملی واترپلو یا شنا برم (که خیلی دوس داشتم برم)، که من به خاطر برخی مسایل مثل درس و نداشتن مشوق کافی بیخیال شدم. و نهایت کار من در این رشته به گرفتن مدرک نجات غریقی و مربی گری ختم شد در آینده.

 

مملیکا در مرز ترکیه و گرجستان

 

دوران دبیرستان هم دوران خوبی بود. سال سوم دبیرستان ناظم مدرسه باز هم منو مبصر کلاس کرد به همراه شر ترین پسر کلاس که اون موقع رفیق صمیمی هم بودیم. شرارت های زیادی انجام دادیم که جای گفتنش اینجا نیست :)). هر چند که من کلا پسر اروم و مثبتی نشون میدادم در ظاهر و رفتارم !! همین الانشم منو ببینید همین حس رو پیدا میکنید. در این سال بود که یه معلم ریاضی داشتیم که خودش فوق لیسانس برق شریف داشت و مدرس کنکور بود. کسی بود که من رو به شدت به درس خوندن و کنکور تشویق کرد با نوع تدریسش. اون سال در مقطع دیپلم، من ۴ تا درس عمومی رو با نمره ۱۰ پاس کردم ولی ریاضی رو چون خیلی علاقه مند شده بودم ۱۸:۵۰ شدم (حالا خوب شد ۲۰ نشدم انقد جوگیر شدم :)) ) از ابتدای تابستان بعد گرفتن دیپلم، شروع کردم به خوندن کنکور. تازه داشتم میفهمیدم این همه مدت چی نوشته بود تو کتابها و چه چیزایی بوده که من نخونده بودم (کاش یکم از سفر کردن و اینا هم اون موقع مینوشتن تو کتابامون). یک سال حدودا روزی ۱۴ ساعت درس خوندم و رشته مکانیک دانشگاه ازاد تهران قبول شدم. واسه خود من یه جور رکورد بود. حوصله نداشتم دوباره یک سال دیگه بخونم برای سراسری (خوب شد نخوندم). دوران کنکور من جزو بهترین دوران های زندگیم بود. نه به خاطر اینکه خودم رو زندانی کردم که درس بخونم، بلکه بیشتر به خاطر پشتکاری که داشتم.

 

مملیکا در جزیره فی فی تایلند

 

دوران دانشگاه درس خوندن من شد مثل دوران قبل کنکور. ترم اول مشروط شدم !! شروع کرده بودم به کار در مغازه کامپیوتری داداشم. اون زمانها تو فکر مهاجرت افتادم. یه بنده خدایی اومد مغازه و دنبال خرید یه نرم افزار مهندسی بود. هر چی گشتم تو بازار پیدا نکردم. بعدا خودش یه نسخه برام آورد و به من معرفیش کرد. متوجه شدم یکی از فرصتهای عالی برای من، وارد شدن به حوزه نفت و گاز و سپس مهاجرت به نروژ یا استرالیا هست. در دوران دانشگاه بعد از ۴ ترم رفتم وعضو انجمن دانشجویی مکانیک شدم. شده بودم مسئول صدور کارت های عضویت، چون کار با فوتوشاپ رو دوست داشتم. بعد شدم مسئول سایت انجمن ، چون طراحی سایت خیلی دوست داشتم. همچنین چون به گرافیک علاقه مند بودم، کارای طراحی پوستر انجمن رو خودم انجام میدادم. کارای خیلی زیاد دیگه ای هم با بچه ها انجام دادیم مثل برگزاری سمینارها و غیره. خیلی از اون بچه ها دوستان خوب من شدن و الان تو کارشون خیلی موفق هستن. شاید بتونم بگم فعالیت های دانشجویی در قالب انجمن برای من بسیار مفید بود و شدیدا به دیگران توصیه میکنم از این فرصت ها در زندگیشون استفاده کنن.

 

مملیکا در لاهیجان

 

بعد از ۱۱ ترم دانشگاه من تموم شد بالاخره !! (تشویق و سوت و کف حضار) . لیسانس رو با معدل ۱۳ گرفتمش !! (واسه من به شیرینی گرفتن دکترا از هاروارد بود) واقعیت اینه که همیشه تو ذهنم این بود که نمره به درد من نمیخوره و همیشه دنبال چیزای دیگری بودم تو دانشگاه (که بعدا تا حدودی پشیمون شدم). از دو سال قبلش وارد بازار کار شده بودم در صنعت نفت و گاز. هر چقدر که درس نخون بودم، در زمینه کاری انگیزه زیادی داشتم و به سرعت داشتم جلو میرفتم. دوره های تخصصی اون کار رو هم در طول یکی دو سال گذرونده بودم. بعد از یک سال کار کردن، تدریس نرم افزار و تئوری هایی که باهاش کار میکردم رو شروع کردم. شاید براتون جالب باشه بدونید که من همیشه از ارایه درس سر کلاس واهمه داشتم. برای من خیلی سخت بود که جلوی عده ای بایستم و درس توضیح بدم. نمیدونم چه تغییراتی در من ایجاد شده بود که شروع کرده بودم به تدریس. اون هم به صورتی که همه کارها مثل جمع کردن شاگردان، پیدا کردن محل آموزش و غیره رو خودم انجام میدادم. برای خودم که خیلی هیجان انگیز بود و از نظر خودم خیلی زود پیشرفت کردم و به جاهای خوبی رسیدم ( و همه این تجربیات بعدا به نوعی به دردم خورد)

 

مملیکا در باتومی

 

درس دانشگاه تموم شد و من سخت تر از گذشته داشتم کار میکردم. کار در یک شرکت به صورت تمام وقت، یکی دو شرکت به صورت پاره وقت و همزمان تدریس آخر هفته ها (برخی اوقات روزی هشت ساعت پنجشنبه ها و جمعه ها). زندگی من کلا شده بود کار و تلاش برای پیشرفت در کار و تخصصم (تازه داشتم یه کتاب هم ترجمه میکردم که آخراش بیخیال شدم). تا اینکه بعد از ۴ سال سابقه کار، یه پیشنهاد کار جالب به من شد. انجام کار پیمانکاری ساخت قسمتی از سکوی گازی یکی از فازهای پارس جنوبی !! خوب من اون دوران به قدری با انگیزه کار میکردم که خیلی از اطرافیان میدونستن که من از پس خیلی کارا بر میام و اطلاعاتشم دارم. دو سال تحت این عنوان مشغول شدم و در اون پروژه حدود ۱۰ نفر در مجموع زیر نظر من کار کردن که برخیشون شاگردای قبلی من بودن. در اون دوران سرپرست پروژه دیگری هم در تهران بودم که باز چند نفری رو هدایت میکردم (همیشه یه پام تهران بود یه پام بندر). من تو این دوران زیر بار فشار کاری زیادی بودم که البته تجربیات ارزنده زیادی داشت برام. چیزی که جای خالیش حس میشد، سفر بود، که شرایط کاری به من اجازه انجامش رو نمیداد. اون زمان سفرهای کوچکی به قشم و جزیره هرمز داشتم، اما نه به صورتی که الان میرم، اون هم به خاطر نزدیکی به محل کارم بود. شاید بتونم بگم اولین و طولانی ترین سفر مهم من همون دوران کار در جنوب بود.

 

مملیکا در طبیعت

 

در انتهای کار در بندر عباس، خیلی اتفاقی، یکی از همکاران من یک سایت رو به من معرفی کرد که شروع آشنایی من با سبک های زیبایی از سفر بود. من به دنبال راهی بودم که با خارجیهایی که ایران میان آشنا بشم و زبانم رو تقویت کنم ( چون دنبال گرفتن آیلتس برای مهاجرت به استرالیا بودم)، و اینگونه با سایت کوچسرفینگ آشنا شدم (اردیبهشت ۹۲). تهران که اومدم، حاظر نشدم کار جدیدی رو شروع کنم و تقریبا ۹ ماه بیکار بودم و فقط هر از گاهی تدریس میکردم (تا زمان بیشتری هم داشته باشم برای زبان خوندن و آیلتس گرفتن و مهاجرت و فرار مغزها :پی ). در این مدت تجربیات خیلی خوبی در سایت کوچسرفینگ پیدا کردم. دورانی رو داشتم که هر روز هفته خودم برنامه اجرا میکردم از طریق این سایت. برنامه های زیادی رو شرکت کردم، با دوستان اهل سفر زیادی آشنا شدم، خارجیهای زیادی در خونه من اقامت کردن، خارجیای زیادی رو بردم چرخوندم تو شهر و چندین سفر هم رفتم.

 

مملیکا در تفلیس

 

از اون دوران به بعد بیشتر و بیشتر سفر کردم. کم کم خودم سفرهایی رو ترتیب دادم، به جاهایی که خودم تاحالا نرفته بودم، با روشهایی که خودم شاید قبلا تجربش نکرده بودم. تجربیات خیلی خوبی بود. بعد از مدتی، یه کوله پشتی بهتر خریدم و اولین هیچهایک رو در یک سفر خارجی به ترکیه و گرجستان تجربه کردم. در مورد هیچهایک خیلی شنیده بودم و خونده بودم و فقط مونده بود انجامش بدم (البته مثل الان نبود که همه ازش شنیده باشن). تجربه خیلی خوبی بود. در هر سفر، دوستان جدیدی پیدا میکردم و چیزهای جدیدی یاد میگرفتم.

 

مملیکا با موتور در کرابی تایلند

 

بعدها پروفایل اینستاگرام خودم رو از حالت پرایوت خارج کردم و هر از گاهی عکسهایی از سفرهام رو میزاشتم. کم کم نوشته های زیر عکسها بیشتر شد، نظرات مختلفی شنیدم و کم کم حس کردم میتونم از طریق این محیط جدید هم حرفهام رو بزنم و خاطرات سفرهام رو بنویسم و عکسهایی که با لذت در سفرهام میگرفتم رو قسمتیش رو با بقیه به اشتراک بزارم. که این کار تا همین الان ادامه پیدا کرده. و واقعا اولین کسی که لذت میبره از این کار خود من هستم.

 

مملیکا و باغ سنگی در سیرجان

 

الان حس میکنم در کاری که داشتم، به چیزهایی که میخاستم رسیدم. شاید خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم. دیگه برام جذابیتی نداره مثلا بشم مدیر مهندسی یا مدیر پروژه یا حتی مدیر عامل !! در دورانی هستم که سفر شده اولویت اول زندگی من. تجربیات مختلفی در زمینه سفر کسب کردم در این چند سال. سفر تنهایی، سفر گروهی، سفر ارزان، سفر با کوله پشتی، کوچسرفینگ، هیچهایک، ایرانگردی، جهانگردی، بقا در طبیعت، کمپینگ و …. احساس میکنم اگر دنیا رو نگردم ، بیهوده زندگی کردم. واقعا برام سوال هست که اگر جاهای مختلف، آدمای مختلف و فرهنگ های مختلف رو نبینم، چطوری میتونم به خودشناسی و جهان شناسی برسم؟ مثل این میمونه که شما سوار قطاری باشید که اجازه پیاده شدن به شما نمیدن، تا که بتونید برید اطراف رو هم ببینید. شاید این قطار، همون کار و زندگی در شهر خودمون باشه.

 

مملیکا در ماسال گیلان

 

تا اینکه احساس کردم تلگرام و اینستاگرام و کوچسفرینگ دیگه جوابگو نیست و من به چیزای جدید تر نیاز دارم. من چندین سایت شخصی و چند سایت برای دیگران طراحی کرده بودم از دوران دانشجویی تاکنون. خیلی وقت بود تصمیم داشتم سایتی جدید مختص سفر بسازم و کم کم اون چیزهایی که دوست دارم رو انتشار بدم. این شد که با تشویق برخی دوستان، این سایت رو با کلی دردسر و تاخیر (شاید در حدود یک سال و نیم تاخیر) بالاخره ساختم که واقعا وقت زیادی از من گرفت با توجه به درگیری های من و امیدوارم به جاهای خوبی ختم بشه. هر چند که طراحی سایت همیشه جزو علایق من بوده و من از این کار لذت میبرم.

 

مملیکا و قبیله گردن درازها

 

در مورد علایقم اگر بخام بنویسم خیلی زیاد میشه. من کلا به خیلی چیزا علاقه دارم :)) دوست دارم همه چیزو تجربه کنم (اون عقبیا پچ پچ نکنن خواهشا) که بعضیاش رو هم خودم هنوز نمیدونم چیه !! چیزایی که میدونم مثل سفر، ماجراجویی، ورزش، عکاسی، نوشتن، نجوم، موسیقی، سینما، تدریس، روانشناسی هست و خیلی چیزای دیگه

 

مملیکا در چیانگ مای تایلند

 

امیدوارم خسته نشده باشین از خوندن این مطالب 🙂 اگر سوال خاصی داشتین در اینستاگرام یا تلگرام به من پیام بدین.

 

پروفایل کوچسرفینگ من

کانال تلگرام من

اینستاگرام من


 

مملیکا

من محمد هستم ملقب به مملیکا. یه مهندس مکانیک عاشق سفر کردن، ماجراجویی و عکاسی … که آدم ها بخش اصلی سفرهاش هستن

More Posts - Website